گاهی وقت ها به جای نگاه زیبا یا چشم زیبا باید به دنبال خود زیبا بود
در این شهر صدای پای مردمانی می آید که هم چنان که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند ... مردمانی که صادقانه دروغ می گویند ... دکتر علی شریعتی بسم الله الرحمن الرحیم سلام ... سلام به اعضای باقیمانده از قبیله بزرگ ماه عسل ... قبیله ای که وسعت و قدمتش به اندازه تمام ایرانه ... این سلام رو نگه داشته بودم برای روز اول ماه مبارک رمضان ... به حرمت همون خداحافظی که روز عید فطر کرده بودم سعی کردم کمتر سلام کنم و کمتر حرف بزنم ... شاید هم واقعا حرفی برای گفتن نبوده ... و شاید چشمی برای خوندن و گوشی برای شنیدن ... چه قدر دلم تنگ شده بود برای این سلام رفقا ... رفقای ماه عسلی خودم ! اما دوست نداشتم اولین پستم با بیان یک مطلب نه چندان دوست داشتنی شروع بشه ... ولی انگار قسمت چیز دیگه ای بوده ... اگر هنوزم هستن کسایی که میان پیش من و لحظه شماری می کنن برای آغاز ماه عسل ؛ بازم تو این لحظه دارن نفس به نفس من این خط خطی ها رو می خونن بهشون سلام می کنم ... بهانه این سلام زودرس اینه که شاید دیگه روز اول ماه مبارک قراری نباشه که بخواییم بی قرارش باشیم و روزها رو برای رسیدن بهش بشماریم ... بله ... امسال ماه عسل نداریم ! ( به احتمال قوی ) این تیتر خبره ... کوتاه ... مفید ... مختصر ... اما نه برای من نه برای تو ... نمی خوام الکی حرفایی بزنم که احساسات بعضی ها رو تحریک کنم یا خودمو به رخ دیگران بکشم ... اصلا هم مدعی نیستم که نگاه ماه عسلی دارم و نگاه زیبایی دارم که تمام کائناتو محو خودش کرده ! آخر جملاتم هم به رسم عادت نمی نویسم ماهتون , سالتون و یا دقایقتون عسل ! این پست فقط یه احساس مبهمه ... احساسی که شاید به نظر خودم یه وظیفه س ! .... ماه عسل که نباشه ... احسان علیخانی ؛ مجری این ماه که نباشه ... مهمونای خوبش که حال همه رو خوب می کنن نباشن ... قرار ساعت 7 که نباشه ... شاید به ظاهر هیچ اتفاقی نیفته ... و شاید این اتفاق به مزاق خیلی ها خوش هم بیاد ... اما برای من ... برای تو ... که حداقل ادعای ماه عسلی بودن و داریم ... ادعامون میشه که ماه عسل و دوست داریم همراه با رئیسش ... گیج کننده و تحیر آوره ... بیا حداقل به پاس اون همه ادعا یه کاری بکنیم برای قبیله مون .. هم قبیله ... نیا باران زمین جای قشنگی نیست ... من از جنس زمینم خوب می دانمـــ ... که این جا جمعه بازار است ... و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند ... در این جا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند ... در این جا شعر حافظ را به فال کولیان دربه در اندازه می گیرند ... نیا باران زمین جای قشنگی نیست ... من از جنس زمینم ؛ من از اهل زمینم خوب می دانمــ ... که گل در عقد زنبور است , اما یک طرف سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست می دارد ... نیا بارانـــــــــ ... دفتر نمره به ترتیب الفباست ولی ... زندگی یعنی : آن آخری اول بشود ! معنی زندگی آن قدر بزرگ است که ما ؛ می توانیم در آن دفتر صدبرگ شویم ! زنگ ها ... یعنی عادت کنی از خویش به بیرون بزنی ... هدف این است که ما ؛ زنگ آخر ... کس دیگر بشویم ... دفتر نمـــــره به دستان خداســـت ... امتحان نزدیـــــــــــــــک است ! بچه ها ! ... نیمکت ها روزی شاخه ی سبز درختی بودند ... جیر جیر آن ها , مال دلتنگی گنجشکان است ... بگذارید کسی ... روی بال و پرتان لانه کند ... برکت در این است ... هرکسی باید دستش را بالا ببرد ؛ وقتی از محضر الله سوالی دارد ... بچـــه ها ! امتحان نزدیک است ... هرکســـــی باید اشکال بگیرد از خود ... امتحان نزدیـــــــــــک است ... ! چگونه پیدایت کنم ؟ وقتی به یاد نمی آورم چگونه گمت کردم ...
![]()

![]()
| Design By : Pichak |


